مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

عكسهاي آتليه مهديس توي مهد كودك (مهر ماه 1390)

سلام نفس. اميدوارم كه هميشه سالم و تندرست باشي. آخه ميدونيد مهديسم اون هفته مريض بود تب و لرز شديد داشت (40 درجه) و سرماخورده بود،الهي بچم اصلاَ حال نداشت و هيچي غذا نمي خورد. كه برديم دكتر و داروهايي كه تجويز كرده بود، سر موقع خورد و خوب شد. ...
20 آذر 1390

كارهايي كه نفسم تازگيها انجام مي ده

سلام عشقم. از ديروز يعني 1390/9/8 خودت بلند مي شي و چند قدمي راه مي ري بدوني اينكه كسي كمكت كنه. خاله رويا (مربي مهد) مي گفت كه تو مراسم عزاداري همه سينه مي زدند و تو هم اولش دست مي زدي ولي بعدش ياد گرفتي كه سينه بزني. براي خودت هم كه همين طوري تو خونه آواز مي خوني و داد مي زني. (الهي من فدات شم با اين كارات)  خودت هم ميري سر كمدت و همه اسباب بازيها و عروسكات رو مي ريزي زمين و بعدش هم تا صدات مي كنم با خنده بدو بدو همه رو يكي يكي مي زاري سرجاش. يه سري عكس از تابستان امسال (1390) رو برات مي زارم گلم.   اين عكس رو نزديكيهاي فشم گرفتم. اينم كه خشگل مامان تو ماشين خوابه كه داره ميره ...
9 آذر 1390

فرارسيدن ايام سوگواري محرم تسليت باد

  فرارسيدن ايام محرم به تمامي مسلمانان و دوستداران آن حضرت تسليت باد. اين روزها حال و هواي شهرهامون، حال و هواي محرم را پيدا كرده است. بيرق‌هاي عزاي "يا حسين" بر سردر خانه‌ها و مغازه‌ها و اماكن مختلف برافراشته شده و با ديدن آنها دل‌ها هوايي مي‌شوند. باز محرم رسيد و لباس مشكي‌ها محيا، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليه‌السلام شده‌اند. بغض‌ها گلوي محبين حضرتش را مي‌فشارند و قلوبشان تنگ و نالان شده است. و اين نوا شنيده مي‌شود:                        &...
6 آذر 1390

راه رفتن مهديس

سلام دوستان. خوبيد!!!!!!!!!!!!. يه خبر!!!!!!!!!!! عيد غدير به شما مادرها و پدرها و ني ني كوچولوهاي قشنگ مبارك. سلام خشگل ماماني. بالاخره دختر خانوم ما داره كم كم راه ميره البته اونم با ترس. ولي خدارو شكر كه مي تونه خوب رو پاهاش وايسته و چند قدمي راه بره. اونم با تشويق. تازه خودشم خودشو تشويق مي كنه و دست مي زنه. جديداً هم كه مي خواد با تلفن صحبت كنه واي ميسته و صحبت مي كنه و دستاشم تكون مي ده. تا گوشي رو بر مي داره مي گه: ابَ اَبَ الو. الهي مامان فدات شه كه هر روز داري شيطون تر مي شي و شيرين كاري مي كني. راستي دختر من عاشق نوشتن و نقاشي كشيدنه. دفتر و خودكار بر مي داره و دراز مي كشه و خط خطي مي كنه. ...
25 آبان 1390

امروز با مهديس چه گذشت! (14/8/90)

                  سلام زندگيم. امروز كه داشتيم میومدیم سركار و تو هم بزارم مهد كودك، تو ترافيك گير كرديم و تو هم خيلي شيطوني كردي. رفتي بغل بابايي و پشت فرمون نشستي و رانندگي مي كردي. دست بابام را مي زدي كنار كه خودت فرمون رو بگيري. منم صدا مي كردي (اَبَ، اَبَ) كه نگات كنم و تشويقت كنم. اومديم گذاشتم مهد، خيلي نگرانم كه كلاست عوض شده (يه كلاس رفته بالاتر)، چون هنوز عادت نكردي و تو توي اين كلاس خيلي كوچيكي. ولي از وقتي كه اومدي 3-4 قدم راه مي ري و شيطون تر شدي. امروز قرار بود كه بيان براي معاينه چشم، و ساعت 11 كه اومدم بهت سر بزنم، خاله ساناز گفت كه دكتر ...
14 آبان 1390